قدم

در راه نوشتن…

وقتی به نویسنده شدن فکر می‌کنم، اولین تصاویری که به ذهنم می‌رسد حجمی از کتاب‌های خوانده نشده است که به لیست برنامه‌هایم اضافه کرده‌ام تا ذهنم تقلا کند و هر کلمه را دانه به دانه در کنار هم قرار دهد تا به داستانی خواندنی تبدیل کند. اول از طوفان وسعت گرفته ذهنم که نگرانی را زیاد می‌کند، بر خود می‌ترسم و با خود می‌گویم اگر نشود چه؟ و بعد به خود می‌گویم این‌ها فقط فکر هستند نه واقعیّت و باورشان نکن. کار خودت را بکن. و شروع می‌کنم به کار خود کردن. روزها با دنیایی از فکرها و دنیای نویسندگی سعی می‌کنم قدمی بردارم. به دنبال راه‌ها می‌گردم. راه‌هایی که گه گاه به بن بست می‌خورم و با خود می‌گویم پس چگونه است؟ یک چیزی را خوب فهمیده‌ام. اینکه با دنیایی از کتاب‌ها لازم است ارتباط برقرار کرد و خواند و خواند تا به قلمم جانی برای نوشتن وارد شود و شروع شود دنیایی که انتها ندارد. خوب می‌دانم نویسنده شدن کار آسانی نیست اما این را می‌دانم که جامعه به نویسنده‌ها برای اثرگذاری بر روی عقیده و دعوت به فکر کردن و مطالعه نیاز دارد. اینکه جامعه چقدر بها می‌دهد، بستگی به عملکردش دارد. با این حال به روزهای خوش نویسنده شدن که فکر می‌کنم، نوشتن را برایم آسان می‌کند. شوق داشتن، می‌تواند مسیر را هموارتر کند و در آرزوی اینم که روزی بتوانم با قلمم تأثیری بر روی آینده‌ام و حتی شاید افراد بگذارم. و این بستگی به این دارد که پا پیش بگذارم و نترسم و همچنان ادامه دهم و ایمان داشته باشم.

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.