سرزمین

دست‌ها سرزمین حرف‌هاست… گاه همچون بیابانی خشک و کم‌آبی می‌شود که از نرمی دوری جُسته. نه که خودخواسته باشد… که فراموش می‌شود لطافتی هست. اما روزهایی که لطافت گُل را بر روی دست‌ها احساس می‌شود، طبیعت را در خود می‌توان یافت. آن‌گاه که رودها از سرزمین صاف و هموارِ حکاکی شده، جرعه جرعه جاری‌ست. حضورشان، نقاشی حیات است و شاید ماهی‌ها داستان‌هایی برای خود داشته باشند. و ریشه‌هایی که لطافت دست را با استقامتش، به معرض نمایش گذاشته؛ به سرزمین ریشه دوانده تا پایه و اساس زمینش باشد. همچون یک اثر نقاشی. و همانند کوهی استواریست که هیبتی برای خود دارد و محکم و اصیل‌اند. در این سرزمین گذرها، لحظه‌ها جاری‌ست. هر لحظه برای خود حرفی دارد. از دیده شدن‌ها و ندیدن‌ها؛ از حقیقی و غیرحقیقی. همین سرزمین می‌تواند دنیای دیگری بسازد. از ماهیتی که دارد. و آن‌گاه ماهیت می‌گوید کیست و چیست. او دنیایی از مهربانی‌ست، آن‌گاه که دست‌ها به آغوش هم در می‌آیند و همدلی را به نمایش می‌گذارند. و هنگامی که برای جستجوی کلمات، جستجوگری می‌کند؛ آب را، برای آبیاری سرزمینش در آغوش می‌کشد؛ دانه‌های برنج و عدس را که بخشی از طبیعت هستند، با ریشه‌های همچون شاخه درخت، لمس و پاک می‌کند؛ و تابلوهای ردیف شده که هر کدام سادگی و ظرافت خود را دارد، تنفس می‌کنند و همچون دریایی آرام، بوسه‌های خود را به ساحل می‌رسانند و به هرکدام شکلی می‌دهند.

و بدین شکل، دست‌ها سرزمین حرف‌هاست…  

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *