مارپیچ تخیلات

کنار میز کوچکی که رو به طبیعت سبز است نشسته ام. آسمان آبی است و پرواز پرنده ها را تماشا می کنم که چه آزادانه از این سو به آن سو می روند. هوا آفتابی است و به دمنوش ها نگاه می کنم که در انتظار نوشیدن هستند. اما من منتظر رفیق. رفیق بی آلایش که برایم عزیز است و حضورش آرامشم. می آید و موهای موج دارش در هوا چرخ می خورد و به رقص در می آیند. لبخند به لب حرف می زنیم و از خودش و روزهایش می گوید. رفاقتش امن است. مثل همین طبیعت. قلم به دست است و می نویسد. از آدم های درونش…اطرافش. قلمش شیواست و خواندنی. با هم کمی قدم می زنیم. عین دو خواهر درونی ترین حرف هایمان را می دانیم و از چشم های یکدیگر می خوانیم که درون مان چگونه است. احوالات مان را به باد می سپاریم تا با خود ببرد. رفیق بمانی برایم 

مطالب مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.